X
تبلیغات
رایتل
خپلک
  
 سایت ورزشی تفریحی وخیلی باحال...
 
آرشیو
موضوع بندی
 
جمعه 15 تیر‌ماه سال 1386
جوک با حال


اگه یه نفر اومد دستتو گرفت ... قلبتو لرزوند ...          
نترس شاید بابا برقی باشه!!!


از قل مراد می پرسن قوی ترین حیوون چیه؟
می گه: مورچه
می گن: واسه چی مورچه؟
می گه: یک روز یه مورچه رفت تو پریز برق.. اومدم با میخ درش بیارم. یه لگدی به من زد که 6 متر
پرت شدم عقب 


سه تا دیوانه هم اتاقی بودن - یک روز خبر آوردن که دوتاشون بالا پایین می پرن و میگن که ما سیب زمینی هستیم و داریم تو روغن سرخ میشیم و سومی ساکت نشسته ! رییس بیمارستان هم طبق معمول رفت که این دیوونه رو مرخص کنه. پرسید تو چرا با دوستات نیستی ؟ اون هم گفت : آخه من کف ماهیتابه چسبیدم


شیره‌ایه میخواسته تاکسی بگیره، ‌به یک تاکسی میگه: مُشتقیم! تاکسیه،‌ پنج متر جلو تر نگه میداره. یارو میگه:‌ ای بـابـا! من که می‌خواستم اونجا پیاده شم


توی دیوانه خونه همه دیوانه ها دست میزنن بجز یکی میگن حتما خوب شده ببریمش بفرستیم خونه ازدیوانه میپرسن چرا دست نمیزنی میگه آخه من عروسم


دو نفر با هم دعواشون میشه، میبرنشون کلانتری. افسرنگهبان از اولی میپرسه: اسمت چیه؟ یارو با بیخیالی میگه: فِری... افسره حسابی چپ و راستش میکنه، میگه: بی پدر فکر کردی اینجا خونه خالست خودمونی شدی؟ گفتم اسمت چیه؟ یارو که حساب دستش اومده بوده میگه: فریدون قربان! افسره برمی‌گرده به اون یکی میگه اسم توچیه؟! طرف اسمش قلی بوده، یکم فکر میکنه بعد با ترس جواب میده: قولیدون


یه نفر پسرش رفته بوده زیر ماشین، با سنگ میزنه درش بیاره


یه جایی جشن بوده، یه نفر همینجوری میره تو و شروع میکنه به رقصیدن و بخور بخور. یکی ازش میپرسه: ببخشید! شما رو کی دعوت کرده؟ یارو میگه: من از خونواده عروسم. یارو میگه: ببخشید، ولی اینجا جشن تولده


یک بار یه کچله میره سلمونی . وارد اونجا که می شه همه بهش می خندن.کچله می گه: چیه، اومدم آب بخورم


یه روز یه پیرزن فقیر داشته تو کوچه دنبال چیز با ارزشی می‌گشته که ببره بفروشه. همین طور که داشته می‌گشته، یه چراغ جادو پیدا می‌کنه. خلاصه غوله از توش میآد بیرون و میگه: ای پیرزن، تو می‌تونی هر آرزویی داشتی بکنی؛ من برآورده شون می‌کنم. هرچقدر پول یا زمین بخوای بهت میدم، خلاصه هرچی بخوای...پیرزنه خیلی خوشحال شد و با شادی گفت: دستت درد نکنه پسرم؛ الهی فدات شم! غوله هم با تعجب بسیار این آرزوی پیرزن را برآورده کرد


یه نفر قبر کن بوده؛ یه شب از سر کار برمیگرده خونه، مادرش بهش میگه: چی شده پسرم؟ چرا سر و صورتت کبود شده؟ میگه: آخه نمی دونم این آخریه چرا این قدر دست و پا می زد؟


از گوسفنده می پرسن: بزرگترین آرزوت چیه؟ می گه: برای یه بار هم که شده، من جلو وانت بشینم


یه روز یه مرده گفت: من تحقیق کرده ام و به این نتیجه رسیده ام که هرکی به یه چیزی اطمینان صد در صد داشته باشه، احمقه! ازش پرسیدند: مطمئنی؟ گفت: آره، صد در صد


یه روز یه مرده یه چراغ جادو پیدا میکنه، دست میکشه روش؛ غولش در میاد و میگه: ‌دو تا آرزو بکن. مرده میگه: یه نوشابه خنک میخوام که هیچ وقت تموم نشه. غوله بهش میده. مرده یه کم میخوره؛ میگه: ‌به به! چقدر خنکه! یکی دیگه هم بده


یه نفر میخواسته خودکشی کنه با یه ظرف غذا میره روی ریل میخوابه . بهش میگن تو اگه میخوای خودکشی کنی دیگه واسه چی غذا برمیداری ؟ میگه اومدیم و قطار یه هفته دیگه امد




برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 52255


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها